ورود کاربران

آمار سایت

  • بازدیدکنندگان : 1982325

علویجه در گذر دوران - عید دیدنی

  • مشاهده در قالب PDF

 

علويجه در گذر دوران
عيد ديدني


نويسنده: ابوالقاسم عزيزي


     همان گونه که تاريخ و گذشته هر ملتي نشانه فرهنگ و تمدن او است آداب و رسوم هم مي تواند باعث غرور و مباهات باشد. ملت ها هر کدام به مناسبت هاي مختلف از جمله اعياد و عزاداري يادبودها و ساير مراسم روز بخصوصي را در نظر گرفته و آن روز و يا آن دهه و هفته را پاس مي دارند مانند آتش بازي در برزيل و چين، رنگ پاشي در هند، پرتاب تخم مرغ در هلند و يا شب چله در کشور عزيزمان ايران و مراسم زيادي از جمله دهه محرم و تاسوعا و عاشورا و يا جشن سده در بين هموطنان زرتشتي و يا ديگر مراسم در شهرها و روستاها که هر کدام جذابيت خاصي دارند و از جمله عيد نوروز در وطن عزيزمان ايران که من قصد دارم در رابطه با مراسم عيد ديدني در زادگاهم علويجه تا آنجا که ذهنم ياري کند مطالبي ارائه نمايم.
    علويجه اکنون شهري است در60 کيلومتري شمال غربي اصفهان که جاده مقابل پليس راه اصفهان-تهران به آنجا منتهي مي شود.


((عيد ديدني درعلويجه قديم))


      درگذشته نه چندان دور حدود هفتاد سال قبل در علويجه از اوايل بهمن ماه به استقبال نوروز مي رفتند. مادر خانواده کرباسي را که در طول سال با دستگاه کار بافي بافته بود به رنگرزي مي داد و بعد از چند روز پارچه اي نيلي رنگ براي لباس همسر و فرزندان پسر خود تحويل مي گرفت او همچنين پارچه هاي رنگي چهار خانه را که مناسب لباس زنانه و دخترانه بود و با دستان زحمتکش خود بافته بود همه را از بقچه ها بيرون مي آورد و به همراه آن ها لباس هاي کهنه و قديمي از همسر، خود و فرزندان را به عنوان الگو نزد خياط مي برد. درقديم از اندازه گيري به وسيله متر يا پرو کردن لباس چيزي در ميان نبود و چون خياط از بانوان بود، نمي توانست از مردان اندازه بگيرد يا لباس را به تن آنان پرو کند. البته چند سالي بود که پارچه هاي بافت شهر را براي زن و مرد از اصفهان به علويجه مي آوردند و مرد خياطي هم به نام آق جون مغازه خياطي داير کرده بود که فقط براي مردان لباس مي دوخت ولي مشتري چنداني نداشت و اهالي اغلب به صورت سنتي لباس تهيه مي کردند.

    اکنون مادر بعد از دادن پارچه ها و الگوهاي آماده به خياط در منزل کارهاي ديگري هم داشت، او براي آجيل شب عيد هم بايد دست بکار مي شد. اول مقداري از هسته زردآلوي تلخ را به مدتي نزديک به يک ماه در آب مي خواباند تا خيس بخورد و چندين بار آب آن را عوض مي کرد تا هسته ها باد کرده و مغز از پوست جدا شود و تلخي آن هم گرفته شود. هسته ها به مرور از وسط نصف مي شدند.

 

hasteh zardaloo


gandom shadoone


     مادر گندم هاي مرغوب مخصوص عيد را از همان موقع برداشت گندم و درو و چوم کشي جدا کرده و در کته قرار داده بود، شاهدانه را از بوته ها جدا و در آفتاب خشک کرده، کشمش ها را از بند گرفته و بهترين ها را از بين آنها جدا کرده بود تا کپک زدگي و کشمش خراب در آنها نباشد.


     مرد خانه هم چوق پوشي را از هيزم انباشته و به کارهاي کشاورزي رسيدگي مي کرد و اگر فرصتي پيش مي آمد به همسرش کمک مي کرد. بچه ها با شادماني خود را براي عيد آماده مي کردند. مادر بعد از اينکه سري به خياط مي زد، اگر دگمه و يا وسيله اي ديگر مانند آستري لازم داشت همه را به خياط داده و خياط هم به نوبت لباس هاي دوخته شده را تحويل مشتري مي داد. مادر لباس ها را از خياط گرفته و به منزل مي آورد. مادر بقچه لباس ها را باز مي کرد بچه ها به سمت مادر مي دويدند و لباس هاي آنان را که ماشاءالله کم هم نبودند تحويلشان مي داد و هر کدام به گوشه اي رفته لباس کهنه را از تن درآورده و لباس نو را مي پوشيدند و به نزد مادر بر مي گشتند. مادر هم خنده اي از ته دل کرده و مي گفت پسرم يا دخترم چقدر لباس اندازه ات است و چقدر زيبا شده اي و به اين ترتيب دل بچه ها را شاد مي کرد. بچه ها هم لباس هاي عيد را از تن درآورده و تحويل مادر مي دادند تا شب عيد. پدر خانواده هم موقعي که از باغ يا از بيابان با مقداري هيزم يا چوب خشک شاخه درختان به منزل مي آمد و پس از شستن دست و صورت و خوردن يک استکان چاي، همسرش لباس ها را با يک کلاه نمدي ويک جفت گيوه به نزدش مي آورد و او هم لباس را پوشيده و اگر عيب و ايرادي نداشت آن را تحويل همسر مهربانش مي داد و او هم لباس هاي شوهرش را در بقچه مخصوص گذارده و براي شب عيد در گنجه قرار مي داد. لباس زن خانه هم عبارت بود از يک جفت کفش مانند نعلين که فقط انگشتان پا در آن قرار مي گرفت يا کفشي کاملاً لاستيکي به نام گالش که اخيراً به علويجه راه پيدا کرده بود و يک پيراهن و يک شلوار به نام پاکش و يک چارقد چهارگوش و يک چاچب نو که بعضي را خود دوخته و بعضي مانند پيراهن و شلوار را خياط دوخته بود زيرا دوخت پا کش و پيراهن کاري تخصصي بود. لباس مرد خانه و بچه هاي پسر هم يک پيراهن، يک کت يا ارخالاق (لباسي مانند مانتو هاي امروزي) و يک تنبان سياه پاچه گشاد و يک جفت گيوه. لباس دختران هم مانند لباس مادر بود.


     اکنون که خيال مادر از لباس هاي خانواده راحت شده بايد به سراغ کارهاي ديگر برود از جمله بردن گندم ها نزد شخصي به نام غلام شابابا که حرفه او بو دادن گندم بود که به آن گندم برشته مي گويند. او شگرد خاصي داشت که کار هر کسي نبود او بصورت ماهرانه اي گندم ها را بو داده و برشته مي کرد که بسيار ترد و پفکي و خوشمزه مي شد.

gandom boo dadeh


     چند نفر مانند او هم در علويجه بودند که گندم بو مي دادند ولي کار او زبانزد بود و نود درصد بانوان گندم هاي خود را براي بو دادن و برشته کردن براي شب عيد به نزد او مي بردند و بابتش کارمزد ناچيزي که آن هم مقداري گندم بود پرداخت مي کردند.
    مادر پس از فراغت از لباس ها و
بو دادن گندم ها به سراغ تنده بو داده يا همان مغز زردآلو مي رفت که چندين روز از خيس کردن آنها گذشته و چند بار آب آنها را عوض کرده بود تا تلخي خود را از دست بدهند و به راحتي از پوست نازک خود جدا شوند. وقتي که مغزها از پوست جدا مي شدند مغز خيس خورده به خودي خود از وسط نصف مي شد.
     خانم خانه مغزها را خود بو مي داد. او ابتدا تنده ها را در آفتاب روي چاچبي پهن مي کرد تا چند روز آفتاب بخورند تا کم کم خشک شوند سپس آنها را جمع آوري کرده در ظرفي ريخته و مقداري آب پر نمک به آنها مي زد و با دست آنها را مخلوط مي کرد تا همگي آغشته به آب نمک شوند. آنگاه تابه آهني را روي کلک يا همان اجاق قرار مي داد و زير آن را روشن مي کرد و پس از آن که تابه داغ شد، تنده هاي نمکي خيس را در تابه مي ريخت و صداي جوشش آب و بخار به هوا بر مي خواست و زن خانه با دستمال چند لايه آنها را زير و رو مي کرد تا تنده ها به هم نچسبند و داغ و بو داده شوند و الحق بسيار خوشمزه بود.
tande
     اين دومين تنقلات عيد بود که آماده مي شد و از آنها کمي هم به بچه ها مي دادند. و بعد از آن نوبت شاهدانه ها بود. مادر شاهدانه هاي خشک شده را مانند تنده ها آبنمک مي زد و بو مي داد و آن هم به نوبه خود خوشمزه بود.

shadoone
    بعد از بو دادن شاهدانه ها آنها را با گندم هاي بو داده مخلوط مي کردند و به آن گندم شادونه مي گفتند. هنوز هم در بعضي از منازل براي عيد گندم شادونه بو داده آماده مي کنند. (کشت شاهدانه امروزه ممنوع است زيرا از برگ آن حشيش تهيه مي کنند و قبلاً در باغ هاي علويجه به وفور کشت مي شد و در تمام باغ ها شاهدانه يافت مي شد.)

gandom shadoone

      بعد از آماده شدن اين سه نوع از تنقلات خوراک عيد نوبت به کشمش مي رسيد. اگر خانمي نسبتاً کم کار و خوش سليقه بود، دم کشمش ها را دانه دانه مي گرفت و گرنه فقط کمش هاي خراب و ريز را جدا مي کرد که براي ايام عيد بدون عيب و نقص و سالم باشند.
      بعضي از بانوان هسته زردآلو را بدون آن که مغز آن را خارج کنند خيس مي کردند و پس از چند روز هسته ها مانند پسته خندان د هان باز کرده و به مرور تلخي مغز از بين مي رفت. سپس هسته ها را با پوست بو داده و براي عيد آماده مي کردند. اگر در باغ خود درخت بادام منقا داشتند آن را نيز به بقيه تنقلات اضافه مي کردند.


badoom monagha


ajil
     اکنون لباس ها همه آماده شده، گيوه ها از گيوه دوزي براي مردها و پسرها گرفته شده، براي بانوان و دخترها هم کفش نعلين مانند يا گالش خريداري شده، آجيل عيد مهيا است و بايد مقداري عيدي براي بچه هاي فاميل دور و نزديک آماده کرد. عيدي عبارت بود ازتُخ سرخ، بادام، خرماي خشک و کشمش که به فراخور حال هرکس از آنها به او مي دادند. از چند روز به عيد مانده هر چه مرغ ها تخم مي گذاشتند مادر خانواده آنها را جمع آوري کرده و يک روز مانده به عيد آنها را در ديگچي مي گذاشت و مقداري آب در آن مي ريخت و براي اين که تخم مرغ ها زيبا شوند مقداري از پوست پياز قرمز هم در ديگچي مي ريخت و زير آن را روشن مي کرد و پس از اين که تخم مرغ ها کاملاً پخته شدند و رنگ ابري قرمز زيبايي به بدنه تخم مرغها چسبيده بود را از آب بيرون آورده و به کناري مي گذاشت و اين تخم مرغ ها فقط مخصوص عيد بود.

tokh sorkh


    حالا ديگر عيد نزديک است و تقريباً همه چيز مهيا. پسران و دختران از کوچک و بزرگ به تکاپو افتاده و به نظافت منزل مي پرداختند، از جمله جمع آوري کرسي. لحاف روي کرسي را جمع کرده تا زده و در چاچب پيچيده و در بالاي اتاق روي بقيه رختخواب ها قرار مي دادند. کف اتاق در وسط که مقداري گود بود و به آن چاله کرسي مي گفتند را پر از خاک مي کردند. (در وسط همه اتاق ها چاله اي تقريباً يک متر در يک متر و به عمق 10 سانت بود که چهار پايه کرسي در آن قرار مي گرفت و شب موقع خواب کرسي به اين طرف و آن طرف نمي رفت و در وسط چاله هم به اندازه يک استانبولي مکاني براي آتش جا سازي شده بود که در آن آتش ريخته و روي آن را با خاکستر مي پوشاندند که تا صبح کرسي گرم باشد و در نيمه هاي شب پدر يا مادر مقداري از خاکسترها را کنار مي زد تا کرسي گرم بماند.) بعد از آن که چاله کرسي پر از خاک شد کمي آب روي آن مي پاشيدند تا خاک ها به هم بچسبد و فرش را خاکي نکند و با آن که شب هاي علويجه بسيار سرد است شوق و ذوق کودکانه براي عيد همه را به وجد آورده و يکي از کارهاي بچه ها جمع آوري کرسي بود.

     اکنون ديگر پدراني که به سفر رفته اند بايد براي شب عيد به منزل برگردند. کودکان و مادر مهربان منتظر بابا هستند که از سفر بيايد. بسياري از مردان علويجه به خاطر امرار معاش مجبور بودند در فصل زمستان که کار کشاورزي نداشتند به اصفهان يا تهران يا به سمت جنوب مانند اهواز و آبادان بروند و اغلب در حمام و يا کشاورزي و کوره پزخانه ها کار کنند و نزديک عيد با مقدار اندوخته اي که داشتند به علويجه باز مي گشتند.) نزديک شدن عيد آمدن پدر را نويد مي دهد. پدر هم با قدري سوغاتي مانند قند و چاي و توتون و کمي هم برنج و مقداري پول به علويجه مي آمد همه خوشحال مي شدند، از مادر گرفته تا فرزندان. کانون خانواده تکميل و گرم شده، او سوغاتي ها را به مادر مي داد و اگر براي بچه ها هم چيزي مانند سوت و يا توپ کرکي براي پسران و يا سوزن و انگشتر بدلي براي دختران خريده بود به آنان مي داد و همگي خوشحال مي شدند. (بعضي از مرداني که به سمت جنوب رفته بودند از آن جا يک کت ماهوت مدل انگليسي کار کرده و دست دوم براي خود مي خريدند که اصطلاحاً به آن کت بيروتي مي گفتند و آن را در روز عيد و عروسي ها مي پوشيد که براي سايرين تازگي داشت.) اکنون فقط چند روز به عيد باقي مانده بود و همه چيز مهيا شده و همه منتظر چهار شنبه سوري بودند. روز سه شنبه آخر سال و شب چهار شنبه سوري نوجوانان وبچه ها مقداري بُته و هيزم و شاخه خشک درخت را آماده مي کردند و غروب تمام اهل خانه در حيات جمع شده و بته و هيزم ها را به چند دسته تقسيم کرده آن ها را آتش مي زدند و از روي آتش مي پريدند و اين شعر را مي خواندند:


غم برو شادي بيا               محنت برو روزي بيا
زردي من از تو                        سرخي تو از من


     وآنقدر اين کار را ادامه مي دادند تا هيزم ها سوخته و به خاکستر تبديل شود و مراسم چهار شنبه سوري هم به پايان مي رسيد و فقط بايد منتظر شب عيد بود. يکي دو شب قبل از عيد اهل منزل با قيچي و چاقو ناخن هاي خود را مي گرفتند و در زير پاشنه چوبي درب حياط مي رختند که به اعتقاد خودشان نحسي ها را ازخود دور کنند.
     سپس مادر مقداري حنا در ظرفي خيس کرده و به نوک انگشتان دست و پاي فرزندان پسر مي گذارشت و گلوله اي از حنا هم در کف دست بچه ها قرار مي داد و با پارچه اي روي حنا را مي بست تا به لحاف و تشک نمالد. پدر خانواده هم حنا را به ريش و سر خود مي گذاشت و مادر هم با دختران خود، حنا را به سر و نوک انگشتان دست و پاي خود مي گذاشتند و بانوان سر را کاملاً از حنا مي پوشاندند و با چارقد سر را مي بستند تا شب، هنگام خوابيدن به رختخواب نمالد و تا صبح خشک شود. پدر با فرزندان پسر صبح زود روز بعد به حمام مي رفت زيرا در طول روز حمام هاي علويجه به بانوان اختصاص داشت و مادر هم به همراه دختران در روز به حمام مي رفتند و سر و دستان خود را مي شستند و دستان آنان رنگي عنابي بسيار زيبا به خود مي گرفت. ( رنگ هاي طبيعي براي مو بسيار مفيد است ولي امروزه از رنگ هاي شيميايي استفاده مي کنند که شايد براي مو ها مضر باشد.) به هر حال همه خود را براي شب و روز عيد آماده مي کردند.
      همه افراد خانواده حنا به دست و پا گذارده پسرها با پدر و دخترها با مادر به حمام رفته اند و از حدود ساعت 4 بعدازظهر دخترها تمام حياط را که کف آن کاملاً خاکي بود آب و جارو مي کردند و مادر برنج ها را پاک کرده و براي پخت پلو آماده مي کرد. پدر مقداري گوشت از قصابي گرفته و نخود و لوبيا و سيب زميني هم آماده است. مادر در يکي از کِلِک يا اجاق ها هيزم گذارده آتش زده و برنج را در ديگ ريخته و درکلک ديگري هم ديزي گلي مخصوص آبگوشت کنار آتش بود و مادر همزمان آشپزي هر دو را به عهده داشت و پدر هم در پخت پلو به او کمک مي کرد و غروب بعد از نماز جماعت که در مسجد خوانده مي شد به منزل مي آمدند و مادر سفره غذاي شب عيد را فراهم مي کرد. بچه ها ديگر طاقت نداشتند زيرا اين بهترين غذايي است که در طول سال نوش جان مي کردند. در علويجه قديم فقط شب عيد پلو مي خوردند و بقيه سال از پلو خبري نبود. مادر ديزي يا کماجدان را که در آن آبگوشت قل قل مي کرد سر سفره مي آورد و پدر هم ديگ پلو را ( ته هر دو ظرف از دود آتش و هيزم سياه و دود زده شده بود.) و بچه ها کف دست ها را به هم ماليده و هر کس منتظر دريافت سهميه خود از غذاي خوشمزه شب عيد بود. مادر در ابتدا بشقاب پلوي پدر را کشيده مقداري گوشت لخم و قدري نخود و لوبيا و يک تکه دمبه و سيب زميني روي آن گذاشته به پدر مي داد و بعد هم به ترتيب از فرزند بزرگتر به کوچک تر و آخر سر هم براي خودش غذا مي کشيد. در شب عيد غذا فراوان بود و هر کس هر چقدر که مي خواست مي خورد و بعد از خوردن غذا تا پاسي از شب گذشته مراسم تحويل سال از طريق آينه و تخم مرغ انجام مي شد.

     درايران قديم اغلب روستاييان اعتقاد داشتند که کره زمين روي شاخ گاوي نر و نيرومند قرار دارد و گاو هم روي يک ماهي بسيار بزرگ ايستاده است و ماهي درآب دريا شناور است و کره زمين روي يکي ازشاخ هاي گاو است و در طول سال همچنان محکم و پابرجا ايستاده ولي چون يک سال گذشت حيوان کم کم خسته شده و کره زمين را ازروي اين شاخ بر روي آن شاخ جابجا مي کند و آن موقعي است که سال تحويل مي گردد و براي همين زمين تکان کوچکي مي خورد که براي انسان قابل درک نيست ولي اگر شيئي گرد را روي صفحه اي صاف قراردهند موقع تحويل سال آن شيئ از جاي خود حرکت مي کند و متوجه خواهند شد که سال تحويل شده و اين اعتقاد دراغلب نقاط ايران وجود داشت. درعلويجه هم شب عيد بعد از خوردن پلو شب عيد سفره اي گسترده يا سيني بزرگي به نام مجمعه روي زمين گذارده سبزه و آينه اي در آن قرار مي دادند و يک عدد تخم مرغ پخته يا نپخته روي آينه مي گذاشتند تا هنگام تحويل سال تخم مرغ از جاي خود حرکت کند و آن ها متوجه شوند که سال تحويل شده و گاو کره زمين را از اين شاخ به آن شاخ تحويل داده و سال نو شده و فردا روز عيد است و اغلب اين اتفاق هم مي افتاد و مشاهده مي شد که تخم مرغ حرکتي کرده و به سمتي غلتيده و علت آن هم حرکت افراد و جنب و جوشي بود که در اطراف سفره مي شد يا اين که با برخاستن و نشستن افراد باد لباسها باعث تکان و حرکت تخم مرغ مي شد و يا اين که هنگام راه رفتن و ضربه برخورد پاي انسان به زمين و لرزش کف اتاق باعث حرکت و جا به جايي تخم مرغ مي شد. البته با آمدن وسايل ارتباط جمعي وپيشرفت علم اين اعتقاد هم به فراموشي سپرده شده است. اکنون که شام خورده شده و مراسم تحويل سال هم انجام گرديده موقع خوابيدن است. مادر تشک ها را انداخته، بالش ها را گذارده بچه ها لحاف کرسي را پهن مي کردند و هر کس از طرفي به زيرلحاف مي رفت به گونه اي که هر چهار طرف لحاف سري پيدا بود و مادر هم با بچه ها مي خوابيد ولي پدر رختخوابي جدا داشت و همه منتظر فردا صبح بودند تا عيد بيايد. در علويجه تحويل سال نو مانند امروزه نبود و ساعت تحويل معنا نداشت که گاهي دوزده شب گاهي ساعت ده صبح و گاهي هم ساعت چهار بعدازظهر سال نو آغاز مي شود و همه به هم تبريک مي گويند در علويجه روز اول فروردين از ساعت پنج بعد از نماز صبح عيد شروع مي شد. صبح زود عيد آمده بود ولي از سفره هفت سين خبري نبود و همه رسماً نام هفت سين را مي دانستند ولي کسي آنها را سر سفره نمي چيد. فقط بانوي خانه يک هفته قبل از عيد سبزه مي کاشت. او ابتدا مقداري گندم يا عدس يا ماش در بشقابي ريخته با دست آنها را پهن مي کرد سپس مقداري آب روي آن ها ريخته و پارچه اي ضخيم روي آنها مي انداخت تا نم آب را نگهدارد و روزها در آفتاب و شب ها در طاقچه اتاق جايي گرم نگهداري مي شد. دانه هاي کشت شده جوانه مي زد و براي نوروز و ايام عيد سبزه اي زيبا و بلند رشد و نمو کرده بود.

 


sabzeh2


سبزه را نوع ديگري هم سبز مي کردند. آن ها در موقع درو وبرداشت محصول گندم تعدادي از خوشه ها را از ساقه بريده و به صورت ماهرانه اي دسته کرده و نخ يا نواري دور آن مي بستند و نزديک عيد آن هارا در تنگ آب يا کوزه اي کوچک قرار مي دادند و براي عيد خوشه ها جوانه مي زد و سبز مي شد اين کار را بيشتر دختر خانم هاي با سليقه انجام مي دادند.


khoosheh gandom

khoosheh gandom2
     نوع سبزه ديگري که اغلب پسر ها سبز مي کردند به اين شکل بود که يک کوزه کوچک بدون دسته را انتخاب کرده و مقداري تاپاله تازه گاو را با دست دور کوزه مي چسباندند و سپس مقداري تخم شبدر را روي فضله گاو فشار مي دادند و پارچه اي به دور آن بسته و کوزه را پر از آب مي کردند تا کم کم سبز شود. سبزه آب مصرفي را از درون کوزه دريافت مي کرد و بعد از جوانه زدن پارچه را باز مي کردند و با رشد جوانه ها سبزه اي زيبا به سبز مي شد.
     مادر به دور سبزه پارچه اي مي بست که خود روي آن گلدوزي کرده بود و اگر سبزه از حد معمول بلندتر مي شد سر آن را با قيچي کوتاه مي کرد تا روز سيزدهم عيد از راه برسد. چون برگشت از شهر ها به منزل آغاز شده بود مرد خانه موقع برگشت از شهر تعدادي نارنج به عنوان تحفه و ره آورد با خود به علويجه مي آورد و براي هرچه زيباتر شدن سبزه يکي از نارنج ها را وسط آن قرار مي دادند.

sabzeh1
     به هر حال روز عيد که مادر و پدر براي نماز صبح بيدار مي شدند بچه ها را يکي پس از ديگري بيدار مي کردند. ابتدا از بزرگترها شروع مي شد، وقتي که همه بيدار مي شدند پدر و مادر آنها را در آغوش گرفته مي بوسيدند و مي گفتند: (عَيدُد مُبارِک) و طرف مقابل در جواب مي گفت: (ديدارُد مبارِک) يعني عيد شما مبارک و جواب ديدار روي شما مبارک و به اين ترتيب به هم تبريک گفته و بچه ها هم صورت پدر و مادر را مي بوسيدند و مادر سفره صبحانه را گسترده و صبحانه که نان سرشيري و پنير بود همگي همراه با چاي مي خوردند و پدر و مادر عيدي بچه ها را مي دادند. يکي دو روز قبل پدر هر خانواده به يکي از کودکان خوش سيماي فاميل سفارش مي کرد که تو صبح روز عيد اول وقت به منزل ما بيا عيدي خوبي براي تو دارم و معتقد بودند که قدم آن کودک خوش يمن است و روز اول سال درب حياط به روي کسي باز مي شد که قدمش خير باشد. کودکان ابتدا لباس هاي عيد را پوشيده و به عزم منزل پدر بزرگ يا عمو و يا خاله به راه مي افتادند و صبح زود تعدادي از فرزندان کوچک خانواده دسته جمعي به منزل پدربزرگ مي رفتند و سعي مي کردند اولين کسي باشند که به ديدن آنها مي روند و درب خانه به روي آنان باز مي شود. بچه ها بعد ازگفتن سلام مي گفتند عَيدُد مبارِک پدر بزرگ و مادربزرگ آنها را در آغوش گرفته مي بوسيدند و مي گفتند ديدارُد مبارِک سپس مادر بزرگ که کيسه اي از تنقلات و سبدي از تخم مرغ هاي سرخ شده درکنار دست داشت.
     به هر کدام يک تخم مرغ رنگ شده و قدري هم بادام مي داد و بچه ها آنها را در جيب گذارده و پدر بزرگ هم يک سکه دو يا يک اسکناس پنج ريالي به هر کدام از نوه ها مي داد و آنان به سرعت از منزل پدر بزرگ خارج مي شدند تا هر چه زودتر به منزل عمو و عمه و خاله و فاميل بروند و عيد را تبريک بگويند و عيدي خود را بگيرند. کودکان بعد از اين که چند جا سر مي زدند و عيدي مي گرفتند جيب هايشان ديگر جا نداشت و انباشته از عيدي شده بود و به منزل مي آمدند و جيب هاي پر شده از عيدي را خالي مي کردند و دوباره دوان دوان به دنبال عيدي مي رفتند. بعد از اقوام و فاميل نزديک نوبت به همسايه ها مي رسيد و بچه ها به منزل آنان هم مي رفتند و با گفتن عيدد مبارک منتظر مي ايستادند تا عيدي خود را بگيرند و از درب منزل خارج شوند تا به جاي ديگري بروند و به همين ترتيب عيدي بگيرند. گاهي هم غير از اقوام و فاميل و همسايه ها هر خانه اي درب آن باز بود وارد مي شدند و زن صاحب خانه هم مقداري کشمش و بادام به آن ها مي داد و کودک از خانه خارج مي شد. بعضي از خانواده ها که کودکي به آن وارد شده بود و صاحبخانه آن کودک را نمي شناخت يا مايل نبود به آن عيدي بدهد مي گفت عيد رفت مورچه خوار و کودک دمق و افسرده از آن منزل خارج مي شد زيرا عيدي دريافت نکرده که هيچ، حالش هم گرفته شده بود. در علويجه عيد براي کودکان اغلب تا ساعت ده صبح بود و بعد از آن ساعت ديگر کسي به منزلي براي دريافت عيدي مراجعه نمي کرد، مگر به منزل اقوام خيلي نزديک. دختران براي گرفتن عيدي به منزلي نمي رفتند مگر به همراه مادر، آن هم بعد از ساعت ده صبح که ديگر به قولي عيد رفته باشد مورچه خوار و بعد از ساعت ده صبح که بچه ها از تب و تاب عيدي گرفتن افتاده اند و اکنون نوبت بزرگترها بود. جوان ها که هر يک از منزل خود بيرون آمده و همراه با جوانان ديگر به راه مي افتادند و آنها هم به منزل بزرگترها و ريش سفيدان محل و علويجه مي رفتند، مانند ملاي ده و معلمين ولي عيدي دريافت نمي کردند مگر از اقوام بسيار نزديک و بعد از جوانان نوبت پدران بود. مادر در منزل مي ماند تا اگر کسي براي عيد ديدني آمد درب منزل بسته نباشد. پدر لباس عيد خود را مي پوشيد و از منزل خارج مي شد او اگر پدر يا مادري در قيد حيات داشت ابتدا به آن ها و بعد هم به پدر و مادر همسرش سر ميزد و عيد را به آنان تبريک مي گفت و بعد هم براي عيد ديدني و تبريک به منزل همسايگان وارد مي شد و چون اغلب مردان بيرون از خانه بودند همديگر را در کوچه مي ديدند و گاهي در اين برخوردها تعدادشان به ده نفر هم مي رسيد و همگي با هم به منزل کدخدا، امام جمعه و معلمين و ريش سفيدان علويجه مي رفتند و از آن ها به گرمي استقبال مي شد. صاحب خانه براي هر کدام چاي مي ريخت و تکه نباتي هم در استکان مي انداخت و پسر يا مادر خانواده مقداري از گندم شادانه و مغز زردآلوي بو داده (تنده) و کشمش جلو مهمانان مي گذارشت و تعارف مي کرد که ميل بفرماييد و افراد هم بعد از پذيرايي از جا بلند شده و دسته جمعي به منزل شخص محترم ديگري مي رفتند و اين ديد و بازديد تا نزديک ظهر طول مي کشد و خودِ افرادي هم که در همين دسته مردان بودند آقايان را به منزل خود دعوت مي کردند و يا يکي از آنها پيشنهاد مي داد که منزل فلاني برويم مثلاً مشهداکبر و مشهد اکبر هم که در جمع حضور داشت تعارف مي کرد و همه با گفتن يک يا الله به منزل او وارد مي شدند و بانوي خانه به استقبال آنان آمده و مشهداکبر هم از مهمانان پذيرايي مي کرد و بعد همگي از جا بلند شده و به منزل کربلايي جعفر که خود يکي از آن افراد بود مي رفتند. خلاصه همه به هم سر مي زدند و به منزل همديگر مي رفتند و گاه در بين راه افرادي هم به آنان اضافه مي شد و حدود ظهر ساعت دوازده ديگر عيد ديدني هاي دوستانه و رسمي و همسايگي تمام مي شد و بعد از خوردن ناهار که همان غذاي مانده از شب عيد است اکنون نوبت بزرگان و نزديکان بود که مرد خانواده همراه همسرش و دخترخانم ها به منزل پدر بزرگ و مادر بزرگ و برادر و خواهر بروند و عيد ديدني را انجام دهند و اگر به درب منزلي مراجعه مي کردند که درب بسته بود وصاحبخانه منزل نبود شخص مهمان يک سنگي در کلون درب حياط مي گذارد و مي رفت، وقتي که صاحب خانه به منزل بر مي گشت و مي خواست کليد چوبي را وارد کلون کند متوجه سنگ موجود در کلون مي شد و مي فهميد که مهماني آمده و برگشته و بعداً مهمان مي گفت که فلاني آمديم منزل شما نبوديد، سنگ در کلونتان گذارديم و صاحب خانه متوجه مي شد که آن سنگ مربوط به چه کسي بوده است و شايد اتفاق مي افتاد که دو سنگ در کلون باشد که به همين ترتيب سنگ گذار بعداً به صاحب خانه مي گفت که آمديم عيد ديدني منزل نبوديد و با عذرخواهي طرف مقابل قضيه تمام مي شد و ديد و بازديد بزرگتر ها تا روز دوازدهم فروردين ادامه داشت و از روز عيد تا روز سيزده بدر که مدارس تعطيل بود بچه ها بيکار بودند و در اين مدت بازي بود و سرگرمي. يکي از بازي هاي آنان کُپو بازي بود. (به هسته خرما کپو مي گفتند.) آنها خرما هاي خشک را که به عنوان عيدي گرفته بودند مي خوردند و هسته آنها را جمع مي کردند و حتي در کوچه هم اگر هسته خرمايي مي ديدند آنها را جمع آوري کرده و مي شستند و براي بازي آماده مي کردند. سپس درمکاني که زميني صاف و خلوت هم باشد دور هم جمع مي شدند و کپو بازي مي کردند. کپو بازي مانند تيله بازي است که چند کپو را روي زمين قرار مي دهند و با کمانه انگشت يکي را پرتاب مي کنند و به هر تعداد کپو که برخورد کند آن کپو ها از آن برنده است و بچه ها براي کپو هاي تاپ خود اسم گذاري مي کردند. به کپوهاي درشت و تپل گاپ گاپ و کپوهاي باريک و بلند سُويچي مي گفتند. بازي و سرگرمي تا روز دوازدهم ادامه داشت و در روز سيزده بدر همه خانواده ها به باغ مي رفتند و سبزه را هم با خود به باغ مي بردند و در يکي از مرزها آن را در خاک مي نشاندند که به آن نوشه مي گفتند و به آن آب مي دادند و بعد از مدتي به خوشه هاي پرپشت گندم تبديل مي شد نه آن که مانند امروزه آن را روي صندوق اتومبيل قرار داده و در موقع حرکت باد آن را به وسط اتوبان پرتاب کرده و در زير چرخ ديگر اتومبيل ها له شود. اينها خاطراتي بودند که اينجانب ابوالقاسم عزيزي از عيد ديدني در علويجه قديم داشتم و اميدوارم که مفيد واقع شده باشد.


اسفند يک هزار و سيصد و نود و يک                            


علویجه در گذر دوران

آخرین بروز رسانی در چهارشنبه, 26 فروردین 1394 ساعت 09:34