ورود کاربران

آمار سایت

  • بازدیدکنندگان : 1982317

حمله رضاخان جوزدانی به علویجه

  • مشاهده در قالب PDF
( 16 رأی )

حمله رضا خان جوزداني به علويجه
نويسنده:حيدر زماني
ويراستار: حسين ميرزايي


مقدمه
شهر علويجه در دهه‌ها و سده‌هاي گذشته اتفاقات و حوادث زيادي را پشت سرگذاشته که بعضي از آنها به قدري دردناک بوده است که در يادها باقي مانده و گذشت ايام نتوانسته است، آنها را از خاطره‌ها پاك كند.
در قديم که هنوز شناسنامه متداول نشده بود، مردم سن و سال خودشان را در مقايسه با اتفاقات روي داده مي‌سنجيدند و براي مشخص كردن سال تولد خود، از نام سالي كه آن اتفاق مهم روي داده، استفاده مي كردند، مانند سال گراني، سال فدايي، سال وبايي و يا سال رضاخاني. آن‌ها براي اينكه بگويند چند سالم بود و يا چند سال بعد از اين اتفاق متولد شده‌ام، به آن سال‌ ارجاع مي‌دادند.
مهمترين اتفاقاتي كه در علويجه روي داده است و مردم آن را به صورت سال، بيان مي‌كردند به شرح ذيل است:
    حمله افاغنه و قتل عام مردم كه به نام سال افاغنه مي شناسند.
     خالصه شدن يعني مصادره روستا توسط بانو عظمي، دختر ناصرالدين شاه قاجار و خواهر تني ظل السلطان فرزند ارشد ناصرالدين شاه حاکم مقتدر و جبار اصفهان که در نتيجه عزيمت عده زيادي از مردان غيور روستا با پاي پياده به تهران به سرپرستي آحسين، کدخداي آن زمان و طرح شکايت به پادشاه وقت (احتمالاً مظفرالدين شاه)كه باعث بازپس گرفته شدن روستا شد.
•    قتل آحسين، كه همزمان با انقلاب مشروطيت اتفاق افتاد و به سال فدايي معروف است..
     شيوع وبا که عده زيادي از اهالي علويجه، در اثر آن فوت كردند و به نام سال وبائي معروف است.
•     سال گراني يا قحطي که بارها اتفاق افتاده و هربار عده‌اي در اثر گرسنگي جان سپردند.
    حمله رضا خان جوزداني به علويجه كه به سال رضا خاني معروف است.


1- رضا جوزداني كه بود؟
رضا جوزداني از اهالي روستاي جوزدان (يكي از روستاهاي نجف‌آباد) بود. مي‌گويند رضا، ابتدا خاركني مي‌كرده و زندگاني فقيرانه‌اي داشته است. شادروان ابوالقاسم پاينده، رضا جوزداني را اينگونه وصف كرده است، آدمي بود مانند همه، با يك سر و دوگوش و دو چشم كه بسيار گود افتاده و ريز و بي حالت بود، قدي كوتاه داشت و جثه‌اي كوچك، چهره‌اي تيره و آبله زده اما همين خان كوتوله و سياه چرده، گروهي سوار داشت كه هر كدامشان با يك قبضه تفنگ و يك قطار فشنگ و يك يابو، به فلك باج نمي‌دادند. آن ها يك دسته دزد نيرومند، گردنه زن بودند كه مدت چند سال سراسر ناحيه ما را به آتش كشيدند. روزي نبود كه خان و همدستان خانه‌اي را خالي نكنند، يكي را نكشند يا گله‌اي را غارت نكنند.
 آقاي علي يزداني نجف آبادي نويسنده كتاب ديباچه ديار نون، در اين باره مي‌نويسد، رضا خان جوزاني، در سال 1290 هجري شمسي (1329 هجري قمري) به دنبال تصرف محل انجمن ولايتي و عمارت عدليه اصفهان توسط مردم، از زندان گريخت و از آن پس منشاء برخوردها و درگيري‌هايي شد كه عرصه را بر متجاوزين جنوب و حكومتهاي محلي و خوانين بختياري كه مالك الرقاب منطقه اصفهان و چهارمحال گرديده بودند تنگ كرد.
او ناامني‌هاي زيادي را در راهها بوجود مي‌آورد و به كاروانها حمله مي‌كرد. عرصه را بر انگليسي‌ها وكمپاني‌هاي تجاري تنگ كرد بود. توده‌هاي فقير روستايي كه از فشارهاي مختلف كارگزاران حكومتي زله شده بودند به او مي‌پيوستند تا از مهلكه بدبختي برهند. رضا خان  با برخورداري از حمايت رجال محلي، قدرت و توانايي زايد الوصــفي به هم زد، چنانكه حكام، از دفع وي ناتوان بودند.
 سال 1299 هجري شمسي، سال اوج و 1301 شمسسي، سال افول قدرت جوزداني بود، نفوذ و سلطه قدرتمند وي، باعث هراس و وحشت حكام گرديد و از اين روي بود كه در حكومت امير مفخم و مرتضي قلي‌خان بختياري نايب الحكومتي جوشقان را به وي پيشكش كردند كه اين خود باعث بسط قدرت وي گرديد.
هنگامي كه رضا خان از طرف حكومت اصفهان به نايب‌الحكومتي جوشقان منصوب مي‌شود، سران علويجه از قدرت گرفتن او بيمناك مي‌شوند، لذا، حيدر آقا برادر همسرش (حاج محمد علي بيك) را به همراه برادرش (حاجي آقا) با مقداري سوغات محلي و گوسفند به نزد او مي‌فرستد. رضاخان به گرمي، آن ها را مي پذيرد و يك تفنگ نيز به آن‌ها هديه نموده و مي‌گويد، با اهالي علويجه كدورتي ندارد و در صدد انتقام جويي از آن‌ها نيست.
حكوكت رضاخان بر جوشقان، مدت زمان زيادي به طول نمي‌انجامد و پس از چندي مجددا، شرارت و ياغيگري را از سر گرفته، كه به شكست و دستگيري او منجر شده (شكل 1) و در نهايت به دار مجازات آويخته مي شود.


 reza kahne jozdani
شكل 1. رضا خان جوزداني، پس از دستگيري (عكس برگرفته از كتاب جغرافياي مهر دشت، نوشته مهندس علي شفيعي)

 

2- حمله رضا خان جوزداني به علويجه

رضاخان جوزداني با همدستي جعفرقلي و خواهرزاده شرور و بي رحمش علينقي‌چي، و عده‌اي از اشرار و راهزنان از ضعف حکومت مرکزي سوء استفاده نموده و شهرها و قراء اطراف اصفهان را مورد تاخت و تاز و چپاول قرار مي‌داد تا اينکه نوبت به علويجه مي‌رسد.
رضا خان در يکي از روزهاي آخر زمستان در روز 22 ربيع الثاني سال 1229 هجري قمري در غرب روستا اردو زده و طي نامه‌اي که توسط يک نفر ايلچي يا قاصد براي حيدرآقا، کدخداي وقت علويجه مي‌فرستد. از او مي‌خواهد که مقداري آذوقه يا به اصطلاح آن زمان سورسات در اختيار او قرار دهد.
به منظور اعتبار بخشيدن به اين مطالب ، از زبان شاهدان عيني شنيده و نقل قول مي‌كنم و براي شناخت افراد، به ناچار، نسبت خود را با راويان ماجرا ذکر مي‌نمايم.


2-1- شرح ماجرا از زبان همسر مرحوم حيدرآقا

مرحوم حيدرآقا، پدر بزرگ اينجانب سالها قبل از سال 1317 که اينجانب متولد شدم فوت نموده بود، اما همسرش جواهرسلطان تا سن 13- 14 سالگي من، زنده بود و مشاهدات و خاطرات خود راجع به حوادث و اتفاقات گذشته از جمله حمله رضاخان را اينگونه نقل مي‌کرد.
يکي از روزهاي آخر زمستان در حالي که مردم خود را براي عيد نوروز آماده مي‌کردند براي شوهرم نامه رضاخان را آوردند. ايشان در منزل نبود و براي سرکشي به کارگراني که براي لايروبي جوي آسياب جوق مونه (جوي ميانه) فرستاده بوديم رفته بود لذا نامه را به نزد او بردند، به طوري که بعداً نقل شد، رضاخان طي اين نامه درخواست مقداري مواد غذايي براي تغذيه افرادش را کرده بود، ابتدا حيدرآقا با اين درخواست موافقت مي‌کند، اما چند نفر از افراد حاضر در محل از جمله مرحوم سيد ابوتراب شديداً به اين تصميم اعتراض نموده و تحت عنوان اينکه نبايد به ياغي دولت کمک کنيم و اگر با درخواست آنها موافقت کنيم سردار جنگ فرمانده سپاهيان دولتي، دمار از روزگارمان در خواهند آورد از کدخدا مي‌خواهند که از قبول اين درخواست خودداري نمايد.
حيدرآقا عنوان مي نمايد که من مسئوليت پاسخگويي به سردار جنگ را به عهده مي‌گيرم، زيرا او مي‌داند که از يک عده روستايي غير مسلح در مقابل ياغيان مسلح به تفنگ‌هاي مدرن روز مانند 5 تير و 3 تير و غيره، کاري ساخته نيست. اما در نهايت اصرار افراد معترض باعث مي‌شود که کدخدا از تصميم خود عدول نموده و پاسخ دهد که ما بخاطر بيم از عقوبت دستگاه حکومتي نمي‌توانيم درخواست شما را قبول نماييم.
از طرفي مردم با بستن دروازه‌ها و تجمع در برج و باروهاي قلاع روستا، آماده مقابله با حمله احتمالي دشمن مي‌شوند. جواهر سلطان نقل مي کرد که در اين اثنا يک نفر از اهالي به نام رمضان فرزند رضا حيدر که معمولاً در کنار دروازه مي نشست و به کار گيوه چيني(بافتن رويه گيوه) مشغول بود به خانه ما مراجعه کرد و پرسيد شما تفنگ داريد؟ گفتم يک تفنگ سرپر داريم که گلوله در لوله آن گير کرده و قابل استفاده نيست.گفت مانعي ندارد، بده من شايد بتوانم درستش کنم. تفنگ را به او دادم و رفت. بعداً شنيدم که با استفاده از اين تفنگ ايلچي رضاخان را با تير زده است.
مأمور زخمي سوار بر اسب به طرف اردو گاه تاخت مي کند، اما قبل از رسيدن به مقصد در حوالي منطقه سرقوره از اسب بر زمين افتاده و جان مي‌دهد.
رضا خان که از جواب منفي کدخدا و کشته شدن قاصد خود مطلع مي شود، دستور حمله را صادر مي نمايد. حمله از طرف غرب صورت گرفته و در نتيجه افرادي که در خارج از قلعه به ويژه منطقه غرب سکونت داشتند قبل از همه مورد هجوم قرار گرفته و تعدادي از افرادي بي‌گناه و بي دفاع به شهادت مي رسند.
مهاجمين بدون آنکه با مقاوتي مواجه شوند به دروازه غربي قلعه مي رسند که هم اکنون در مقابل مسجد امام جعفر صادق و يک باب حمام عمومي قرار دارد که متأسفانه در حال حاضر از درب قطور چوبي و دالان هشتي مانند، و برج و باروهايش اثري نيست.
مردم که بعضاً مسلح به تفنگ‌هاي سر پر بودند از قبل دروازه ها را بسته بودند و در برجها و در پناه ديوارهاي قلعه سنگر گرفته و در مقابل نيروهاي ياغي و مهاجم مقاومت مي کنند.
در اين اثنا يکي از افراد رضاخان کشته مي‌شود و هنگامي که يکي از جوانان روستا براي برداشتن سلاح فرد کشته شده به جسدش نزديک مي‌شود. از طرف اشرار هدف قرار گرفته و به قتل مي‌رسد و چون پدرش مرحوم صادق حاج علي جهت کمک به فرزند مجروحش مي شتابد، مورد هدف قرارگرفته و او نيز بر روي پيکر فرزندش جان مي‌دهد.
بالاخره پس از ساعاتي تبادل آتش و مقاومت مدافعان مقاومت را بي فايده ديده و عقب نشيني مي کنند و در نتيجه مهاجمان خود را به درب شرقي قلعه رسانده وآنرا آتش مي زنند.
جواهر سلطان ادامه مي دهد، پس از آنکه شکست مدافعان مسجل شد، شوهرم حيدر آقا، که مي دانست در صورت دستگيري، کشته خواهد شد با اسب راهي اصفهان شد و من در خانه آماده مي شدم که فرار کرده و در جايي مخفي شوم، که در اين اثنا برادرم حاج محمد علي بيک در حالي که قطار فشنگ بسته و تفنگي در دست داشت، با شتاب وارد خانه شد و فرياد زد هنوز اينجاييد؟ افراد خودي تاب مقاومت ندارند، عنقريب آدم‌هاي رضا خان بر سرتان ريخته نابودتان مي‌کنند سپس دست بچه ها را گرفت و کشان کشان و ما هم در پي‌اش دوان دوان به سمت دروازه شرقي (که در مقابل مسجد بزرگ فعلي قرار داشت) فرار کرديم، درب دروازه قسمت غربي قلعه در حال سوختن بود و هنگام عبور از کوچه مشرف به دروازه چند تير به طرفمان شليک شد که به ما اصابت نکرد تا بالاخره از قلعه خارج شديم برادرم تا خارج قلعه ما را همراهي کرد و پس از اطمينان از اينکه خطري ما را تهديد نمي‌کند خود براي پيوستن به صف مدافعان به درون قلعه برگشت.
ما دوان دوان به باغي که در دشت عباس آباد داشتيم رفته و درگوشه‌اي از آن پناه گرفتيم. روزها کوتاه بود و هنگام غروب، سرما تشديد شد. مقداري چوب جمع آوري کرده و آتش روشن کرديم اما يک طرف بدنمان، از گرما و طرف ديگرمان از سرما مي‌سوخت. بالاخره آخر شب تاب نياورده و به آسياب پايين که در نزديکي همان منطقه بود پناه برديم. در آسياب جاي سوزن انداختن نبود بالاخره جمعيت پناه جو جابجا شدند و ما را هم پناه دادند. گرچه همه نگران و وحشت زده بودند، اما حداقل از گزند سرما در امان بوديم. بالاخره به هر مشقتي بود شب را به صبح رسانديم. چون که هنگام فرار، فرصت برداشتن آذوقه و بالا پوش نداشتيم لذا صبح خدمتکار خودمان به نام خيرالنساء را که اهل جوشقان و همچون خواهري دلسوز و مهربان بود، براي آوردن آذوقه به خانه فرستاديم. بعد از چند ساعت انتظار خيرالنساء شيون کنان و بر سر زنان بدون آنکه چيزي با خود آورده باشد مراجعت کرد و گفت تمام اموالمان را غارت کرده و باقي مانده را هم آتش زده اند و شعله هاي آتش و دود از اتاقها زبانه مي کشد.
بعد از آنکه اطلاع رسيد که رضاخان و افرادش روستا را ترک کرده‌اند، با ناباوري و ترس بالاخره به خانه مراجعت کرديم اما چه خانه‌اي ؟ اتاق ها پر از خاکستر و دود بود و کوچکترين شيئي که قابل استفاده باشد، باقي نمانده بود لذا يکي از اهالي از روي همدردي و نوعدوستي مقداري بالا پوش (لحاف و تشک) براي ما آورد تا بتوانيم شب را به صبح برسانيم.


2-2- حاجيه فاطمه سليماني ( همسر حاج عبدالرحيم)
حاجيه فاطمه همسر حاج عبدالرحيم و مادر بزرگ مادري اينجانب نقل مي‌کرد، زماني که اطلاع رسيد که قلعه سقوط کرده است و مهاجمان به داخل آن هجوم آورده‌اند، من تازه وضع حمل کرده و بستري بودم، اهل خانه آماده فرار شدند و از من نيز با اصرار مي‌خواستند که همراه آنها از خانه خارج شوم اما من به خاطر فرزند نوزادم که تاب سرماي بيرون از خانه را نداشت و احتمال مرگ نوزاد و بيماري و شايد مرگ خودم وجود داشت از رفتن امتناع کردم و بالاخره آنها را قانع کردم که خطري من را تهديد نمي کند و بقيه را تشويق به فرار نمودم .
اصلاً تصور نمي کردم که مهاجمين به خانه ما بيايند اما ساعاتي بعد سواران وارد خانه شده، اسبهاي خود را در بهار بند رها کردند و خودشان اتاقها به جز اتاقي که من در آن بستري بودم را براي سکونت تصاحب نمودند و در گوشه حيات اجاق برپا کردند و ديگ غذا را بار گذاشتند و مشغول تهيه غذا شدند.
در بين اين افراد مرد تنومند و سيه چهره اي بود که در يکي از اتاقها دراز کشيده و مرتب گريه مي کرد و با آه و ناله ميگفت: اکبر خان اُم ، اکبر خان اُم . در اين حين من داد زدم که مگر شما مسلمان نيستيد که با جان و مال و ناموس مردم اين کار را مي کنيد؟ ناگهان مرد نالان و گريان نيم خيز شد و فرياد زد که شما مسلمانيد که اکبرخان را کشتيد؟
بعداً با نشاني هايي که از قيافه اين شخص دادم مي گفتند او جعفرقلي دستيار رضاخان بوده است.
لحظه ها به سرعت سپري مي‌گرديد و هر چه غروب آفتاب نزديکتر مي‌شد ترس و وحشت من نيز بيشتر مي‌شد و تصور اينکه بايد شب را در خانه‌اي که عده اي دزد و آدم کش حضور دارند بمانم، سراپاي وجودم مي‌لرزيد. لذا تصميم گرفتم فرار کنم. ابتدا مقداري پول که در خانه داشتيم داخل پارچه‌اي پيچيده، به بهار بند رفتم و زير دست و پاي اسب ها را گود کرده و بسته را زير خاک پنهان کردم . درحالي که مشغول اين کار بودم يکي از اين افراد از بالاي در صدا زد: داري چه کار مي‌کني؟ من به او پرخاش کردم که تو مگر ناموس نداري به چه حقي مرا تعقيب مي کني بروگم شو پدر سگ. آن شخص بدون هيچ عکس العملي دور شد. سپس به اتاق رفته، نوزادم را در آغوش گرفته و پنهاني خانه را ترک کردم و به خانه يکي از آشنايان که در حاشيه روستا قرار داشت رفتم. فردا عصر که اشرار روستا را تخليه کردند به خانه مراجعت کرده. سراغ بسته پول رفتم ، با وجودي که بسته به وسيله سم اسب ها از زير خاک خارج شده بود اما از دستبرد مصون مانده بود .
حاج فاطمه از غارت اموال خود حرفي نزد و از افراد ديگر نيز در رابطه با غارت اموالشان چيزي نشنيده‌ام. ليكن، شخصي به نام عبداله که از منطقه فريدن به منظور تکدي‌گري به علويجه آمده بود، اما گدايي را کنار گذاشته و در کار کشاورزي درخانه حاج فاطمه نوکر بود، نقل مي‌کرد که در دوران کودکي به اتفاق پدرم به اردوي رضاخان که در نزديکي روستاي ما بودند رفتم، مشاهده کردم که جلو اسبهايشان جوي مخلوط با کشمش ريخته بودند، من شروع کردم کشمش ها را از داخل جوها جمع کنم. يکي از افراد رضا خان که متوجه اين موضوع شده بود مرا صدا کرد و مشتي کشمش به من داد و در جواب پدرم که پرسيد اين همه کشمش را از کجا آورده ايد گفت : از علويجه.
افراد سرشناس علويجه بعضاً يک منزل اندروني ويک منزل بيروني که خلوت ناميده مي شود داشتند که هم اکنون نيز بسياري ازآنها در عين فرسود گي سر پا مي باشند آنها از اين خلوت ها براي پذيرائي ازمهمانان خود استفاده مي‌کردند. يکي از اين افراد مر حوم حاج نا يب بود که خلوت کوچکي داشت که در کوچه شمال مسجد بزرگ (مقابل مسجد) قرار دارد که در حال حاضر سقفش فرو ريخته است. حاج فاطمه مي‌گفت که رضا خان شب را در اين مکان سکونت داشته است.
نقل مي شد که رضا خان به افراد خودش سفارش کرده بود که براي زنها مزاحمت ايجاد نکرده و به آنها آسيب نرسانند و هنگامي که شنيد يک زن حامله فرزند نقي و همسر نقي محمد اسماعيل کشته شده است، خشمگين شده و مي گويد خون اين زن دامن من را خواهد گرفت.
پس از چندي رضا خان از قواي دولتي شکست خورد و گريخت تا اينکه مدتي بعد در يکي از باغ هاي تيران و کرون دستگير شد و همراه بعضي از همدستانشان از جمله جعفرقلي و علينقي چي در ميدان نقشه جهان اصفهان به دار آويخته شد.
حيدر آقا نيز بنا به اظهار همسرش براي مشاهده صحنه اعدام رضا خان به اصفهان رفته و شاهد دار زدن ياغي هاي جنايتکار بوده است.
عکاسخانه‌اي در خيابان سپه سابق مقابل درب اصلي عمارت چهل ستون وجود داشت که داراي گنجينه‌اي ارزشمند از عکس‌هاي رجال و بزرگان قديم ايران و همچنين مراسم رسمي و غير رسمي مختلف بود که بسيار جالب و ديدني بود، تعدادي از اين عکس ها شامل عکس‌هاي رضاخان و جعفرقلي و علينقي چي و عده اي از افرادشان و اعدام آنها و سرهاي بريده بر سر نيزه از اشرار و ياغي ها را به نمايش گذاشته بود. عكس استفاده شده براي اين متن برگرفته از عكس هاي اين عكاسخانه مي باشد.  متاسفانه از مدت‌ها قبل اين عکاسخانه تعطيل شده است. اينجانب نيز نتوانستم نشاني وراث اين عکاس هنرمند و صاحبان اين گنجينه با ارزش فرهنگي را به دست آورم و ايکاش وارثين اين مرد بزرگ، قدر اين گنجينه تاريخي را دانسته و آن را در دسترس علاقمندان و محققين قرار دهند.


2-4-شادروان حجت الاسلام سيد محمد علي حسيني
ايشان نيز ماجراي حمله رضاخان را، با ذکر تاريخ وقوع آن به رشته تحرير در آورده که در نوع خود ارزشمند مي‌باشد. ليکن در نوشته‌هاي ايشان تناقضاتي در مقايسه با مشاهدات ديگران وجود دارد، که ذيلاً به آن اشاره مي‌شود.
1) حاج نايب يکي از افراد سرشناس علويجه بوده اما عنوان کدخدايي نداشته است.
2) کد خدا حيدر آقا، بدواً با درخواست رضاخان موافقت مي‌کند اما در اثر مخالفت شديد اطرافيان از تصميم خود بر مي‌گردد.
3) آتش زدن منزل حاج نايب را هيچ يک از راويان نقل نکرده‌اند و فقط منزل حيدرآقا و برادرش صادق (معروف به حاج آقا) پس از غارت به آتش کشيده شده است.
4) از مدافعان غيرتمند شهرمان متاسفانه تحت عنوان اراذل و اوباش و جهال و جوانان نا آزموده و جاهلان نا فهميده و نامردان بي غيرت ياد نموده است که منصفانه به نظر نمي رسد.
اينک ضمن سپاس از کار ارزشمند اين مورخ گرامي نوشته ايشان را عيناً به نظر شما عزيزان مي رسانم و از کليه‌ي همشهريان عزيز و محققان دانش پژوه تقاضا مي‌شود در تصحيح و بهينه سازي اين نوشتار و همچنين به تصوير کشيدن حوادث تلخ و شيرين گذشته پر فراز و نشيب شهرمان ما را ياري فرمايند.
آمدن رضاخان:
عصر پنج شنبه 21 ربيع الثاني 1329 خبر آوردند که رضاخان جوزداني با عده اي قريب به سيصد سوار و پياده آمده حسين آباد که يک فرسخي علوي است لهذا اهل علوي واهمه کردند و شب جمعه را بالا ي برج ها و با روي قلعه مانده، بيدار باش کردند. صبح جمعه رضاخان از حسين آباد به عزم علوي حرکت مي کند.اولاً کاغذي در کمال احترام به حيدر و حاج نايب آقاجان کدخدا مي نويسد و اظهار مي دارد که من يک چاشت مهمان شما مي خواهم باشم. ايشان هم جواب مي نويسند که اهل علوي از شخص تو و از جانب حکومت هر دو واهمه دارند. از شخص تو مبادا صدمه اي و غارتي بکني و از حکومت که مبادا بگويد چرا از فلاني جلو گيري نکرديد. لهذا اصلح آنکه بيرون آبادي منزل کرده سور وسات مي فرستيم. ثانياً سفارش مي کند رضاخان به همراهيان که مرخص نيست کسي سوزني تعدّي يا ذره اي دست درازي به اموال اهل علوي بکند ولي جواب کاغذ به او مي رسد. مجدداً از سر غوره بالا ي علوي يکي از سواران خود را بدون تفنگ و قطار مي فرستد که بگويد در ضمن، غرضي نيست به جز يک شب ضيافت يا يک چاشت. تا آمد سوار او برسد دو کدخداي مرقوم جمعي از اراذل و اوباش جوانان نا آزموده و جاهلان نا فهميده را مي فرستند سر برج و با روي قلعه و مي گوينداحدي را راه ندهيد و فشنگ را هم به غير گوشت به جايي نزنيد تا قاصد رضاخان و از دور مي نمايد که من قاصدم. مهلت نمي دهند که يکي با فشنگ ميزند او را، او هم بر مي گردد به رسيدن و خبر دادن و افتادن و مردن. در اين بين وکيل جعفر ابن محمد هم ميرود نزد آن ها پي اصلاح رضاخان هم به ظاهر قبول مي کند که از خون اين يک نفر گذشتم و غمض عين نمودم ولي من بعد اگر هرزگي کنند بد مي بينند. پس با چهار نفر مير آخور وکيل جعفر مي آيند که منزل تعيين کنند. نرسيده به نزديک ده بالا که جهال از فراز بارو آن ها را مي پيچند به گلوله. کدخدايان هم فرار مي کنند. در باغ ها ميروند. رضاخان هم پياده مي شود، با چند نفر از طرف خيابان با ده تير و پنج تير و سه تير بنا مي کنند آمدن. براي قلعه ي اول خانه ها که مي رسد در بالا خانه ميرود و سنگر مي کند و اول مرتبه سيد طاهر ابن حاج سيد علي اکبر را از بالا پشت بام خانه حاج سيد کاظم مي زند و سايرين ميريزند در کوچه ها چون خانه ي حاج سيد کاظم بالاي همه خانه ها بود مي آيند. جمعي پشت در و در را شکسته ميريزند در خانه و سيد محمد باقر ابن سيد جليل را در دالان خانه مي کشند و حاج سيد کاظم راهم در صحن خانه خود به قتل مي رسانند. تيري هم براي زوجه ي سيد کاظم مي اندازند پس مي دود و نمي خورد. بعد از آن جا بيرون مي آيند و به هر که بر مي خورند مي زنند تا به قلعه مي‌رسند جمعي را مي کشند عدد آن ها به شرح ذيل است:
سيد طاهر، حاج سيد کاظم، سيد محمد باقر، غلامحسين ابن عبدالله ، پسر برات عابد، مهدي ابن قاسم، استاد علي اکبر دلاک، زوجه نقي ابن محمد اسماعيل و طفل در رحم، آقا جون ابن محمد حسن، صادق ابن حاج علي، پسر صادق، زين العابدين ابن قاسم  و مشهدي عبد المجيد،  چند نفر هم تير خوردند ولي زنده ماندند. پس نا مردهاي بي غيرت برج ها و بارو ها تخليه کرده مانند کد خدايان فرار کردند. آن ها از خانه حاج صادق که نزد مسجد عزيز است رخنه در قلعه کرده و درب دروازه را آتش زدند و ريختند در قلعه. لکن چون ديدند تفنگچي فرار کرد و کدخدا هم پيدا نيست رضاخان آمد درب مسجد آقا حسين نشست. در حسينيه‌ي حاج بابايي و عده خود را جمع کرد و سفارش کرد منبعد کسي را نکشند و با تفنگ کشيده به خانه نروند و دست درازي به هيچ زني ننمايند. وليکن از غارت کردن و آتش زدن مانع نشدند و بعد خانه حيدر کدخدا و اخوي او حاجي‌آقا و خانه حاج نايب آقاجان را به تمامي آتش زدند و ساير خانه‌ها  را از بالاي ده تا پايين ده به خصوص خانه‌هاي قلعه که اسباب بيرون آبادي تمام آنجا جمع بود زير و زبر کردند و آنچه اشياء نفيس مثل قالي و لباس ابريشمي و ماهوت و امثال آن بود بردند و نقود هر چه يافتند بردند و قريب سه هزار تومان نقد و ده هزار تومان اسباب بردند و قريب ده هزار تومان سوزاندند و شکستند و قريب ده هزار تومان مال تاجر که در علوي بار انداخته بود آتش زدند و ضررهاي ديگر از قبيل کشتن مرغ و تفريط کاه و جو و گندم و کشمش و توت ساير اجناس ديگر و آنچه تفحص کردند کدخدايان را بجويند نيافتند. آنها شب رفته بودند دهق، منزل حکومت، لهذا شب را ماندند تا صبح و صبح حکم کرد، سنگر برج‌ها را خراب کردند و قريب ظهر بود که به سمت جوشقان حرکت کردند.
شرح ماجرا، با استناد به گفته ها و شنيده ها و منابع قابل دسترس ، در حد توان و بضاعتمان، براي شما عزيزان شرح داده شده. ابعاد اين فاجعه در اين مختصر نمي گنجد و بررسي و تحقيق و كنكاش بيشتري را مي طلبد. قطعا ياري و همكاري علاقمندان به تاريخ و فرهنگ اين مرز و بوم مي تواند در عناي هر چه بيشتر اين مطالب و رفع شبهات احتمالي ما را ياري نمايد.


با سپاس از همكاري و مساعدتهاي بي دريغ شما

آخرین بروز رسانی در دوشنبه, 19 تیر 1391 ساعت 14:10

نظرات­­

­
#5 سمیرا شفیعی علویجه 1392-10-12 13:42
سلام و سپاس از مطلب جالبتون.. منتظر نوشته های جدیدتون هستیم
­
­
#4 مصطفی زمانی 1391-05-20 13:58
بسیار عالی بود
تشکر و قدر دانی بنده را پذیرا باشید.
لطفا موضوعات اینچنینی را ادامه دهید. با سپاس مجدد
­
­
#3 زمانی 1391-04-22 10:12
بسیار عالی!!!
­
­
#2 محمدرضازمانی علویجه 1391-04-18 00:02
با سلام و احترام . دست مریزاد میگویم به جناب آقای حیدر زمانی که بهرحال همت و تلاش ایشان و صرف وقت و دقت و اهتمام ایشان با وجود کبر سن و گرفتاریهای روزمره این عزیز در تهیه این مطلب بسیار ستودنی و در خور تحسین است . اینجانب با شناختی که از ایشان دارم میدانم که اطلاعات و خاطرات فراوانی از تاریخ و فرهنگ و اشخاص مهم و موثر در زمان گذشته ی شهرمان دارند و لذا اینجانب ضمن اینکه به نوبه خود از ایشان متشکرم ، استدعا دارم باز هم محبت فرموده و ما نسل جدید را از این قبیل خاطرات و مطالب تاریخی و شنیدنی محروم نفرموده و در نوشتن و انعکاس آن به جوانان و نیز سایر عزیزان مشتاق به آگاهی از فرهنگ و تاریخ شهر و دیار و موطن مان ، مضایغه نفرمایند . متشکرم .
­
­
#1 shahsavari 1391-04-05 19:45
mamnoon az matlabe jalebetoon
­

ارســال نـظـر


کد امنیتی
تعویض کردن کد امنیتی